|
برای او زنده میمانم
|
من هنوز هم میگویم:
تولد تو، تولد تمام خوبیهاست ......
تولدت را از صمیم قلب تبریک میگویم و آرزو میکنم در هر کجا و با هر که هستی شاد و خوشبخت باشی . این آرزوی قلبی من است.بی شک تو لیاقت تمام خوبیها را داری ...
هنوز همانم که بودم . با همان احساس و با همان حجم . تنها سکوت کرده ام. تلاشم برای رسیدن به تو را یادت هست؟ به هر آنچه میخواستم رسیدم ، اما در نبودن تو چه اهمیتی دارد رسیدن ... حرف بسیار است . اما وقتی میدانی حرفهایت برای او اهمیتی ندارد گفتنش حتی برای خودت هم سخت میشود....

چه سرگردان است این عشق
که باید نشانیش را از کوچه های بن بست گرفت
چه حدیثی ست این عشق
که نمی میرد
و نمی پوسد
حتی آن هنگام که از آسمان بر خانه آوار شود

آمدم که این یک سال را بنویسم . خواستم که بنویسم که بر من چه گذشت در این یک سال. اما هیچ توان نوشتنش نبود . هر چه کردم دو خط بنویسم نشد . انگار که واژه ها خاک بر سر شده اند . انگار نه انگار که افسوس این عشق میخواهد مرا تا آخر عمر زنده زنده تشییعم کند . چرا در من این عشق تمام نمیشود؟ مگر گناهم چیست؟راستی چرا حافظ دروغ گفت؟ چرا نمیتوانم بنویسم؟ آخر از چه بنویسم؟باز هم قصه های تکراری؟ از اشک ها و بغضها و لحظه های تنهایی و حسرتها و ...... ؟؟ او خوب میداند که من چگونه ام و بر من چه میگذرد. قصه های مرا از حفظ است. گله و شکایت؟؟ لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ ....
پس حرفهایم را در دلم نگه میدارم . بگذار که کاهیدن روحم باشد. بگذار گمان کنید که من حالم خوب است . بگذار گمان کنید که من گفتنی ندارم .فقط میخواهم ببینمش و با چشمانم بگویم که بر من چه میگذرد در نبودن تو ....
به جرات میتوانم قسم بخورم که روزی نبوده است که یاد تو در لحظه هایم نباشد. مدام پیش نگاهی مدام پیش نگاه چه کرد با دل من آن نگاه شیرین آه.......

رفته ای نازنینم ولی بدان که در نبودن تو کسی بودنش را در زمین سخت عزادار است .....

تولدت مبارک
تولد تو تولد تمام خوبیهاست
تولد مهربانی
تولد عشق
تولد صداقت
تولد یک کوه صبر
تولد امید
تولد آرامش
تولد یک هیجان بی انتها برای من
تولد یک تلاش خستگی نا پذیر از برای تو
تمام واژه ها برای وصف تو حقیرند
و هنوز واژه ای که بتواند لیاقت وصف تو را داشته باشد متولد نشده است
تولدت مبارک نازنینم
روز مقدسی ست برای من . پیشتر ها فکر میکردم که روز تولدت را در حضور تو و با نشاطی وصف ناپذیر به تو تبریک بگویم ٬ ولی حال که حتی صدایت را هم از من دریغ کرده ای به همین دلنوشته ها قناعت میکنم و از صمیم قلب تولدت را تبریک میگویم.
دراین روز مقدس برای تو دعا میکنم ...

دیشب تقویم به عقب برگشته بود . انگار شده بود ۲۵ دی ماه ۸۴. انگار او را تازه یافته بودم . . در به در دنبال او می گشتم . به هر سو نگاه میکردم جای خالی او را میدیدم. کمدم را باز کردم . نشانه هایی از او ...آه٬آه٬آه... سیلی محکمی بر خودم زدم . حسرتی عجیب تمام وجودم را فرا گرفت. تمام بدنم انگار بغضی شد ٬بغض٬بغض٬بغض... و بارید٬ بر همان یادگار تو ٬ بر همان پیراهن و پیراهن ... خیس شد ....
شک ندارم که هیچکس نمیداند از کدام بغض و کدام حسرت سخن میگویم...
دیشب اما کمی شک کردم . در این که تو هم مثل مایی؟مثل ما در این زمین زندگی میکنی؟مثل ما آب و نان میخوری؟ پس چرا این گونه دور شدی از من؟..... نخندید. که اینها ضعف نیست. اینها حقارت نیست. اینها خودکم بینی نیست . اینها اوج لذتهای عاشقانه ام هست بر او . اینها تمام امتداد یک نگاهی ست که او را تا اوج برده ام و با همین بالهای کوچکم همچنان٬پرتلاش٬بال میزنم تا یک قدم ٬حتی یک قدم ٬ به او نزدیکتر شوم . اینها تمام تلاشیست برای رسیدن به آن اوج...
دیشب باز عزمم جزم شد. باز انگیزه ای برای تلاش آغاز شد. تو را به خدا اخم نکن . کمی حوصله کن ... آه اگر که بیایی هیچگاه نخواهم گذاشت که از غم بنویسی . گرد تمام غمها را از صورت نازنینت پاک خواهم کرد . تمام مشکلات را از پیش رو خواهم برداشت . جاده صاف خواهد شد . آه اگر که باورم کنی ٬تو را به اوج می برم ٬ به انتهای خوشبختی ....
دیشب اما کمی تعجب کردم ٬از این همه احساس ناب٬ و آن همه بی تفاوتی!!!...
ومن اکنون چقدر پرم از عشق ٬خدا میداند......
بیا ببین برای تو یه شعر تازه ساختم....
و اینبار هوای تو شعری شده در دفتر من
تقدیم به مریم عزیزم:
چقدر جای تو خالیست
کجاست لحظه دیدار
میان بغض٬سکوتی از جنس فریاد است
بيا ٬که دیده ٬تو را آرزوی دیدار است
تو از قبله نوري٬من از تبار صبوري
تو از سلاله عشقي٬من از ديار نياز
من از نگاه مانده به در خسته ام ٬عزيز رويايي
تويي نشسته به فردايم ٬بگو كه مي آيي
اگر نگاه منتظرم را گواه ميخواهي
اگر شكسته دلي را بهانه ميداني
اگر سكوت غريبانه آيت عشق است
اگر صبر٬صبر٬بهاي ديدار است
به جان غنچه مريم تو را خريدارم
نشان ده مهر تو بر دل به شوق ديدارم
من عاشقانه تو را در نماز از خدا ميخواهم
شكوه نام تو را خوانده باز ميخوانم
هزار پنجرا از اين نگاه لبريز است
بگو بگو كه وقت طلوع ستاره نزديك است
بي ذوقي ام را بر من ببخش نازنينم...
مردا آمد
مرداد ٬ اما٬ با غم٬ آمد
این مرداد نه آن مرداد هر سال است . مردادهایی که می آیند نیزهمانند مردادهای پیش نخواهند بود . مردادها دیگر نخواهند گذاشت که بی تفاوت از کنار آنها عبور کنم زین پس مردادها پر از عطر او خواهند بود . پر از عطر مریم .یادی از تمام عشقی بی پایان . یادی از اشکهایی که ریختم و بغضهایی که در این تنهایی خفه کننده فرو خوردم و کس ندیدشان . یادی از بغلهایی گرم که برای او باز شده بود و حال پر از خالیست . یادی از دستانی که با تمنا و تلاش دراز شده بود و اکنون پس خورده اند آن دستان . خانه ای که آب و جارو زده بودم و اکنون در این خانه نشسته ام ٬تنها ٬ هنوز در انتظار حضورت . یادی از تمام داشته های دیروز و..... اکنون تمام نداشته های امروز ..........
مردا د
ماه تولد عشق
ماه تولد مهر
آی مردادی !!!
می پرستمت
به وسعت گرمای نیمه ات
به حجم تمام حنجره های سکوتت ....

این روزها که می گذرند هر روز دلتنگتر می شوم .... نمی دانم چرا!!!
یادم می آید که روزی ..... بگذریم....مدتهاست دلم تنگ است برای حضورت... مهم نیست ...
پس بلند شو . اون تلاشی رو آغاز کن که تو رو قدم به قدم به اون نزدیکتر میکنه . این وسط سعی کن اون بالایی رو هم هیچ وقت فراموشش نکنی . میتونه تو این بی امیدیت، واست بهترین امید باشه که بتونی قدمهاتو قرص و محکم ورداری....

صدایت عجیب نیروییست برای ادامه راه. دلم برایت یک ذره شده است نارنینم!!!.نمیدانی که شبها را چگونه میگذرانم مریم جان. میدانم که تو میفهمی دلتنگیم را.....

تو نیستی که ببینی چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست از تو می گویم
تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار
جواب میشنوم
(مشیری)
در تمام این لحظه های دلتنگی ٬ دلم عجیب بهانه ات را میگیرد . نمیدانم تو با من چه کرده ای که از یادم نمیروی؟ مدتهاست که دیگر عقل هم قادر به قانع کردن دل نیست . مدتهاست که دل ساز خود را میزند٬حرف خود را میزند و کار خود را می کند و عقل فقط نظاره گر است .ذیگر نمیدانم چه کنم ؟ چه کنم که جایت اینقدر در لحظه هایم خالی نباشد؟ ساده برایت بگویم :این روزها در جمع من و این بغض بیقرار جای تو عجیب خالیست . دلتنگی عجیبی سر تا سر وجودم را فرا گرفته است . چشمهایم را میبندم .خاطرات گذشته جلوی چشمانم رژه میروند ....افسوس.... تو اینجا نیستی و دلم چقدر بهانه تو را میگیرد . نوشته هایت را بارها و بارها خوانده ام و با هر بار خواندنشان ..... گر چه نوشتی که جای من در لحظه هایت خالی نیست ولی کاش میدیدی که چقدر جای تو خالیست در لحظه هایم . چه بگویم که تو اندوه مرا نمی فهمی . شاید این جهان برای تو پر است از او و برای من خالی از تو ........
بگذار اگر جان کندنی هست برای عشق تو باشد . بگذار اگر توانی برای گفتن دوستت دارم هست ٬برای تو باشد . آری باز هم گفتن دوستت دارم . گر چه نایی نیست ولی میگویم . باز هم میگویم :دوستت دارم . آنقدر می گویم تا خون حسادت در رگ کسانی که تو را کمتر از من دوست دارند بجوشد . بگذار بدانند که تو را با تمام وجود صدا میزنم گرچه صدایی نشنوم . نمیدانی که دلم برای صدایت چقدر چقدر چقدر دلتنگ است . کاش میدانستی که صدایت چقدر برایم آرامش می آورد ...... باز هم افسوس ...خانه دلم را یادت هست؟ برایت خانه ای ساخته ام در سبزترین خلوت دنج خدا و با خواهش نگاهم و تمنای دستانم باز هم تو را به این ضیافت عاشقانه میخوانم . بر دستانت ٬که عجیب نوازشگرند ٬هزاران بوسه میزنم ٬نیاز دلم را با نگاهت پیوند و با تو تا اوج آبی عشق پر میکشم ...... شاید این فقط رویا باشد ولی من دوستش دارم
و من در انتظاری سخت خواهم ماند . آری انتظار ٬همان واژه غریب . واژه ای که روزها یا شاید ماههاست که با آن خو گرفته ام که چه سخت است انتظار . هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظارهای فرداهای من. خواهم ماند ٬تنها ٬در انتظار تو . شاید روزی بخوانند بر تو عشق مرا . شاید روزی باور کنی تلاش را . باور کنی بغضهایم را .......
روزی خواهد رسید که در باورت زنده شوم؟ روزی خواهد رسید که بر این عشق پاکم ایمان بیاوری؟
در انتظار خواهم ماند ..

...................................................................................................................................
روز زن رو به مریم عزیزم تبریک میگم و براش آرزوی موفقیت در تمام لحظه های زندگیش میکنم

حال و روز این روزهایم:
اندکی یا شاید بیشتر گله و شکایت . کمی امید که خود به خود میدهم . بسیار بغضهای فروخورده . دستانی که احساسش را باور ندارند. پاهایی که بی هیچ امیدی این راه را میپیمایند . روحی خسته از نمیدانمها. چشمهایی که مات و مبهوت هنوز بر جاده چشم دوخته اند . گوشهایی که با خیرگی تمام هنوز در انتظار شنیدن مانده اند. از غرور هم که دیگر هیچ مگو که دیر زمانیست که او را ندیده ام و غریبه است با من . از دلم میپرسی؟ آخ که دلم چه واژه تکراریست ........
و من پیوسته به عقب برمیگردم و از خود این سوالها را بارها و بارها میپرسم که آیا من راه را عوضی آمده ام ؟ کجای کارم؟ دارم چه میکنم؟ چه می گویم؟ به که می گویم؟ آب در هاون میکوبم؟ ........ نمی دانم ......
دلم سخت گرفته است .... از آنها که خدا را در پشت یک تکه ابر پنهان کرده و میکنند و خود را قدیس وار خالص مینمایانند ....... نمیدانم چه میگویم . هیچ کس نمیداند چه میگذرد بر من . هیچ کس نمیداند در دفتر زندگی من چه میگذرد. کسی چه میداند که صدای ناله قلبم از سوی کیست؟ که صدای زنجیر درهای بسته از آن کیست؟ هیچ کس نخواهد دانست ، جز یاسهای دست تو ........
خدایا ، خداوندا
امروز میخواهم با تمام وجود صدایت بزنم . اما نمیدانم با چه رویی . چگونه اکنون صدایت کنم وقتی که فقط در رنجها صدایت میکنم؟ چگونه صدایت کنم در حالی که میدانم فاصله توهمی بیش نیست؟ من که هستم تا چیزی بگویم که تو خود همه چیز را میدانی . اگر زندگی ام آنطور است که میخواهی ، بی قراریم را کنار میگذارم که این دل فقط با یاد تو رنگ آرامش را به خود میبیند .
خدایا
امروز میخواهم با تو حرف از چیزی بگویم که مثل سنگی بزرگ بر شانه هایم سنگینی میکند . نمیدانم من در جهل خویش گمراهم یا مردمان در جهل خویشتن!!! هر چه بیشتر سعی میکنم خوب باشم، بیشتر بد میبینم . هر چه بیشتر سعی میکنم انسان باشم نامردمی بیشتر میبینم . . هر چه بر خشم خود فایق آمدم بر من بیشتر چیره شدند . هر چه دلی نشکستم و دلی بدست آوردم بیشتر دلم را شکستند. هر چه مهربانتر شدم ،نامهربانتر . هر چه بر صداقت خود افزودم ،از من دورتر . هر چه صبوری کردم ،کم حوصله تر . از عشق گفتم کر شدند.اشکهایم را نشانشان دادم کور شدند . از صداقت گفتم ،روبرگرداندند .هر چه سعی میکنم دنیا را زیبا ببینم دنیا با مردمانش در نظرم منفورتر جلوه میکند . کاش می شد به سرزمینی رفت که احدی از بندگانت در آنجا نباشند تا با خود باشم و با تو . دریغا که زندگی بی مردمان با همه نامردمی هایشان امکان ندارد
خدایا ،انسان بودن چقدر سخت و دردناک است . آنجا که باید دستی بگیری اما نتوانی. آنجا که هر چه فریاد بر می آوری احدی نمیشنود و یا نمیخواهد بشنود . آنجا که میدانی تمام حقایق تلخ را . بهای دانستن چقدر سنگین است. حقایق چنان جلوه میکنند که دیگر فرصتی برای آراستگی ها باقی نمی ماند . و البته با دیدن این حقایق ،دیگر زیبایی معنای خود را از دست میدهد .
من اما مانده ام که چرا به روزگار قلبی نداده ای و احساسی که او هم احساس مرا درک کند . این روزگار را باید در کدام دادگاه محاکمه کرد ؟ نمیدانم سراغ این دل شکسته ام را از که باید یگیرم؟ آیا اگر من سرشک سنگ و استواری دماوند را داشتم باز هم با من چنین میکرد؟تقصیر را گردن که بیندازم؟خودم؟او؟تقدیر؟... خدایا٬مرا ببخش اگر دیواری کوتاهتر از تو پیدا نمیکنم . میدانم این بغض عصیانگر ، روزی خفه خواهد ساخت مرا ........
آه چقدر دلخسته ام ... کاش میشد همانند مجنونان به همه چیز خندید و همه چیز را ندید گرفت. خوشا به حالشان که زندگی را همانطور که دوست دارند میبینند نه آن طور که مجبورشان کنند.
نمیدانم من اشتباه میبینم یا تمام اینها واقعت دارد . چنان فکرم مشوش است که دیگر خوب را از بد نمینوانم مجزا کنم. گاهی اوقات با خودم می گویم شاید من اشتباه میکنم و عینک بدبینی بر چشمم گذاشته ام. بدون شک دنیا زیباست و مردمانش از آن زیباتر . به راستی چنین است . اما چرا من اینگونه فکر میکنم ؟؟؟
و اما برای شعر گفتن هنوز سخنهای من پایان نیافته است . هنوز چیزی انگار... حرفی ... سخنی ... کلامی درون من میجوشد . نمیدانم این چه حدیثی است که هر چه بگویم نا مکرر است باز هم حدیث عشق؟ اری... و باز هم حدیث عشق ... خنده هایتان را میبینم ای آدمیان٬ ولی دلم میگوید بی تفاوت باش به این خنده ها . کار خود را بکن . صدایش کن . خانه را آماده کن . بیشتر بیارایش . بیشتر ،باز هم بیشتر . مبادا از تلاشت ذره ای کم کنی . مبادا یاس را بر خود راه دهی که ابتدای ویرانیست .

بارالها
به اعتبار شانه های تو راه میپیمایم در این تاریکی محض . چرا که جز درگاه تو دری دیگر را نمیکوبم . دستان پر از گناهم را بگیر . او را نیز در تنهاییش تنها مگذار .......